رضا قليخان هدايت

739

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و گر به زلف تو دل‌بسته شد بدان معنى است * كه دام جويد مرغى كه خوى كرد به دام لبى كه از لب خوبان مدام بوسه مزيد * روا مدار كه مى خون دل مزد به مدام به بوسه‌اى دلم امروز شاد كن كه كنم * سرشته وصف لبت با مديح شاه انام اگر پلنگ برانديشد از مخالفتش * به‌جاى موى همى سنگ رويدش ز اندام و گر نهنگ تفكر كند موافقتش * بخور عنبر بويا برآيدش ز مشام هنر به هيچ‌كس اندر جهان تمام نشد * مگر به شاه كه فضل و هنر به اوست تمام ايا شهى كه به ميدان فضل اسب سخن * به كف راد تو اندر سپرده است لجام چنان كه هست به نزديك تو عزيز سخن * عزيز نيست به نزديك خلق نقرهء خام به سال اگر شمرى هشتصد فزون آمد * كه نصر خفت و به خاكش رميم گشت عظام ولى هنوز سخنهاى رودكى چو تويى * به نام نصر بخواند همى به خاص و به عام بدان قصيده كه بر جوى موليان گويد * كز آن قبيل كسى در عجم نديد كلام ز بعد هشتصد امروز هركه بنيوشد * گمان برد كه نشسته است نصر و نوشد جام هم اين‌چنين سخن ار خود شود چو سحر حلال * به‌جز به مدح تو آيد حرام باد حرام هم در مديح نواب فريدون فرخ گويد گر بگويم كه دلم شاد كن از آن لب و زلف * چين بر ابروى مينداز و مكن روى دژم گر ببوييم نگردد شم زلف تو فزون * ور ببوسيم نيايد ز لبت چيزى كم شكر آنگاه شناسند كه مردم بمزند * عنبر آن‌وقت پسند است كزو يا بى شم پشت من خم و نژند است و دلم شاد از آن * كه تو را چشم نژند است و سر زلف به خم وز پى آرزوى آن دهن تنگ چو ميم * گر جهان تنگ‌تر از ميم مرا نيست الم تا در آفاق همى عدلش آوازه فكند * كه ستم شاه روا دارد بر اهل ستم خستهء شاخ گوزن است پلنگ اندر كوه * رنجهء ناخن غوك است نهنگ اندر يم تازه شد حشمت جمشيد به دو وين نه شگفت * كاز فريدون به جهان تازه شود حشمت جم نام تو فرخ و بر نام تو فرخ شد فال * فرخىسان من از آن كردم اين چامه رقم