رضا قليخان هدايت
740
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له هر سر كه هيبتش ز تن ايدر فكند پست * شير از نهيب خورد نياردش استخوان گنجى كه رايگان بدهد شاه روز رزم * شاهانهتر بود بسى از گنج شايگان و له ايضا جادوست سر زلف او عجب نيست * گر دل برد از دست من به دستان من وقف بتان كردهام دل اما * جان وقف تو اى تو به از دلوجان دل هركه بخواهد به دو ببخشم * ليكن ندهم جان مگر به جانان اين دل به چه كار آيدم كه هر روز * با يار نوى بسته است پيمان دو روز به يك جا نگيرد آرام * هرگز تو دلى ديدهاى بدينسان هر روز غمى ديگر آورد پيش * نابرده غم پيش را به پايان يك دردش هنوز نگشته نيكو * دردى دگرش ساخته است پژمان دردى است كنون بر دلم كه دانم * جز نوش لبش هيچ نيست درمان نوش لب آن بت كه لعل نوشش * گهگاه ببوسد ركاب سلطان سلطان جهان پادشاه غازى * خورشيد همه خسروان كيهان بو نصر محمد شه آنكه تيغش * بازوى ظفر گشت و پشت ايمان ماهى است درخشان به گاه مجلس * شيرى است خروشان به روز ميدان با دولت او بخت كرده پيوند * با ملكت او عدل بسته پيمان اى دست همايون تو نهاده * بر درد همه خلق درمان وان را كه نگهبان خداى باشد * آسيب نبيند ز رنج دوران يكچند تن تو اگر بفرسود * از رنج نبايد شدن هراسان كوهى تو كجا كوه ديد آفت * بحرى تو كجا بحر يافت نقصان تو مهرى و دانى كه هربه سالى * يكره به كسوف است مهر تابان و له ايضا فى المدائح بنفشه خرمن مه كرد و جز بنفشهء او * كسى بنفشه نكرد است ماه را خرمن