رضا قليخان هدايت

736

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه چنو گاه كار شير ژيان * نه چنو روز بار ابر كريم بر مخالف چو روزگار خشن * بر موافق چو كردگار رحيم و له ايضا شكنج زلف سياه تو بر صحيفهء سيم * همى ز مشك نگارد هزار حلقهء جيم ازين نگارش بيهوده من همىترسم * كه رنگ مشك بماند بدان صحيفهء سيم دهان و زلف تو ماند به دال و ميم مرا * دلى است كرده بدان دال و ميم بر تسليم تو ميم ديدى هرگز فرود شاخ بقم * تو دال ديدى هرگز فراز باغ نعيم به دالت اندر بينم شكفته سوسن تر * به ميمت اندر بينم نهفته درّ يتيم ز ميم و دال تو اين طرفگى نگر كه مراست * قدى به گوژى دال و دلى به تنگى ميم در مدحت‌گزارى و استعداد و قابليت خود گويد تا خستهء روزگار وارونم * از ديده و دل در آتش و خونم نه نه كه ز دل در آذر برزين * وز ديده ميان رود جيحونم بااين‌همه آب اين شگفتى بين * كاندر خشكى چو مغز عرجونم خون از مژه بس‌كه مىبپالايم * گويى به صفت همه طبرخونم قارون شده‌ام ز بس بلا و رنج * زين روى نهان به غم چو قارونم كانون دوم رسيد و من از غم * در سينه فروخته است كانونم بيمار دلم نگشت خواهد به * زان روى كه از غم است معجونم چون ابر گهى به تيغ كهسارم * چون باد گهى به‌طرف هامونم دانى كه چنين چرا بوم ايرا * نه غرچه نه قحبه‌زاده نه دونم در نظم سخن بزرگ استادم * در طرز ثنا درست قانونم كوشش را يادگار اسكندر * دانش را زادهء فلاطونم