رضا قليخان هدايت

737

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا فى المدائح دلا نديدى از آغاز عشق را فرجام * به كام عشق سپردى به دست دوست لگام ز كف جهيدى و در زلف دوست كردى جاى * ز تن رميدى و با عشق يار گشتى رام نداشت پند من اندر تو سود و جستى بند * نكرد دام من اندر تو كار و جستى دام به گوش دوست بگو بارى اين پيام ز من * كه اى صنوبر عنبرعذار سيم‌اندام به‌هيچ‌روى من از عشق تو نپيچم روى * اگر سلام فرستى و گر دهى دشنام غم غريبى و هجران سه آفت عجبند * بلاى جان و دل و تن به خاصه اين هنگام كه از بنفشه شود دشت پرز نافهءچين * كه از شكوفه بود شاخ پرز نقرهء خام درخت خفته شود باز تازه و بيدار * زمين مرده شود باز زنده و پدرام چو زلف گوژ تو از خاك بردمد سنبل * چو چشم مست تو از شاخ بشكفد بادام ز حله‌هاى بهشتى همىكشند بساط * ز ديبه‌هاى دمشقى همىزنند خيام ز عكس لاله شود آب ابر بادهء سرخ * به لاله اندر ريزد چو سرخ باده به جام بيا تو خوى رميدن يكى بهل از سر * كنون كه باز همه وحشيان شوند آرام مرا مخواه ز هجرت به درد كرده مقر * كنون كه بلبل بر شاخ ورد كرده مقام ز روى آينه‌فام تو دور نتوان بود * در اين زمان كه شده است آب جوى آينه‌فام ز باغ و راغ علمهاى سبز گشته پديد * چنان كه گويى صاحب فراشته است اعلام بزرگ بار خدايى كه تيغ و خامهء او * قوام ملت و دين است و قوّت اسلام و له ايضا من تغزلاته دو تيغ دارد ابروش هر دو بسته به هم * به زير دسته‌اش از سيم يك لطيف قلم نهاده بر زبر آن دو دسته دست خداى * يكى علامت خوبى ز برگ شاسپرم دهان به زير قلم اندرون دونيمه عقيق * سى و دو گوهر ناسفته اندرو مدغم هم از دو سوى قلم بازخفته دو آهو * سياق ساق و سرين و سپيده پشت و شكم چراى ايشان در باغ خرم است چرا * هميشه تنشان افسرده است و حال دژم دو گوى سيمين دارد به زير جيب نهان * وزان سه گيسو چوگان كند همى هردم