رضا قليخان هدايت

730

مجمع الفصحاء ( فارسي )

طراز قامتى و ز آرزوى قامت تو * دلم بلرزد در بر بسان برگ طراز تو را و ما را رازيست در ميان ترسم * كه هجر روى تو گردد به عاقبت غماز به ترك هجران گوى اى نگار و خيز و بيا * كه تا ميان من و تو نهفته ماند راز به بوى ساز همه حجره بوستان ارم * به روى ساز همه خانه دكهء بزاز به شادكامى گاهى نشين و عود بسوز * به كامرانى گاهى بخيز و چنگ بساز پس آنگهى ز من اندر بهاى بوسهء خويش * بخواه نعت وليعهد شاه بنده‌نواز در صفت بهار فرموده سارى به چمن آمد و شد باز نواساز * برخيز و بنه چنگ به چنگ اندر و بنواز در باغ چو گل باز همى جامه كند سرخ * بىجام مى سرخ در باغ مكن باز خورشيد كه آغاز دميدن كند از كوه * برخيز و كن اى ماه به مى خوردن آغاز با رود همىباش به هرروزى همدم * با باده همىباش به هرجايى دمساز زان باده كه گر قطره‌اى از وى بخورد كبك * پيوسته نهان گردد از هيبت او باز گويى كه همه آب عقيقست كه ريزد * روزى كه فروريزى از شيشه به بكماز و له ايضا خروش من همه زان زلف برنهاده به گوش * كه گاه غاليه‌پاش است و گاه غاليه‌پوش گهى بپيچد تا پيچش آرد اندر دل * گهى بكاهد تا كاهش آرد اندر هوش چو گوشوار چرا شد كنون مر آن بت را * كه دوش داشت مر او را يكى كمند به دوش بلند بود و چنين كوته از براى چه شد * مگر ز دوش ببريد باز بست به گوش هزار حيله كند هر زمان و زان سبب است * كه هيچ مشك نبخريد و گشت مشك‌فروش هزار سال به آغوشيش نهم گردن * اگر نشيند يك روزم از بر آغوش در صفت شراب و تهنيت فتوحات گفته مىاى بخواه كه گر عكس او به سنگ افتد * به ساعت اندر ياقوت سرخ گردد سنگ