رضا قليخان هدايت

731

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و گر نسيمى ازو بشنود گوزن به كوه * چنان شود كه به درد ز هم دوال پلنگ و گر به دريا زو قطره‌اى خورد ماهى * ازو گريزان گردد به قعر بحر نهنگ به رنگ سرخ كند جامه را به سيصد ميل * به بوى مست كند مرد را به صد فرسنگ هزار سال شود آب گنگ لعل مذاب * اگر به هند ازو قطره‌اى چكد در گنگ و گر بريزى ازو ساغرى به روى زمين * زمين شود به زمان كارخانهء ارتنگ بسا كسا كه درو هيچ عقل و هوش نبود * ازو بخورد و به فرهنگ و هوش شد هوشنگ چنين مييى به چنين وقت نه به چنگ كه باز * به فتح و نصرت بازآمدست شاه از جنگ و له ايضا شاخ از برگ شد چو پرّ تذرو * چرخ از ابر شد چو پشت پلنگ حوض از عكس سبزه و سنبل * گشت آينه‌اى نهفته به زنگ كوه از رنگ لاله و خيرى * ديدهء شير كرد از لب رنگ محنت اندر همه جهان بشتافت * چون بر من رسيد كرد درنگ جانم از چنگ او دگر نرهد * كه فروبرد تا به ساعد چنگ تيره شد روز من چو پرّ غراب * تلخ شد عيش من چو كام نهنگ هم در مدح امراى بزرگ گفته بهارى باد گويى ساربانستى و گه بختى * سحاب تيره‌رنگ از پشت او چون قيرگون محمل و گر بختى همىپويد بدين محمل مگر كايدون * به‌سوى بحر پويد چست و بختى خفته در ساحل درين پوينده محمل هندوان گويى نشستندى * كه بر دريا همىريزند يكسر سيمگون بلبل چو كاهل شد چنين بختى چرا پس ساربان او را * همى هر ساعتى پوشد هويدى تازه بر كاهل