رضا قليخان هدايت
95
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له منع كمال از عاشقى جان برادر تا به كى * پند پدر مانع نشد رسواى مادرزاد را * * * گر يار مرا بر من مسكين نظرى نيست * ما را گنه از بخت خود است از دگرى نيست گفتى پس هر تيرگيى روشنى هست * چون است كه هرگز شب ما را سحرى نيست و له هركه وصلت طلبد ترك سرش بايد كرد * ور نه انديشهء كار دگرش بايد كرد يا رب اين درد دلريش چه مشكل دردى است * كه مداواى به خون جگرش بايد كرد هرگز او را خبر از حالت مستان نبود * به يكى جرعهء مى بىخبرش بايد كرد زلف آشفتهء تو موجب جمعيت ماست * گر چنين است پس آشفتهترش بايد كرد و له ايضا در خانهء درويش چه اسباب نشاط است * كز دولت غمهاى تو آماده نباشد * * * جانب دلها نگاهدار كه سلطان * ملك نگيرد اگر نگاه ندارد عاشق خود گر كشى به جرم محبت * بيشتر از من كسى گناه ندارد زحمت سر چون برد كمال بدين در * زان كه جز اين آستان پناه ندارد * * * ما خانهخرابگشتگان را * در دل غم خانمان نگنجد يا دوست گزين كمال يا جان * يكخانه دو ميهمان نگنجد