رضا قليخان هدايت
94
مجمع الفصحاء ( فارسي )
جانم فداى آنكه شد جانش فداى چون تويى * گر جان فدا سازد كسى بارى براى چون تويى مثنوى اى شده از قدرت تو ماء و طين * لوحهء ديباچهء دنيا و دين قهر تو بىبرگى ساز جهان * پيش تو پيدا همه راز جهان مسكن عشاق تو شهر بلاست * شربت مشتاق تو زهر فناست طالب اين گلشن دنيا مباش * خار ره اندر ره عقبى مباش درگذر از لالهء باغ امل * سوز گل بنگر و داغ اجل بادهء اين مصطبه قهر است و بس * شربت اين مشربه زهر است و بس 474 كمال خجندى و هو شيخ كمال الدّين مسعود اصلش از خجند بوده و از سفر مكه مراجعت كرده به تبريز ساكن شد سلطان حسين بن اويس جلاير به جهت او خانه و بستانى در شهر تبريز معين و مهيا نمود وقتى ميران شاه بن امير تيمور به ديدن او رفته از باغچهء او ميوهاى تناول فرموده ده هزار دينار قرض شيخ را ادا نموده الحاصل با خواجه حافظ معاصر بوده بزرگى گفته كه صحبت شيخ از حافظ و غزل حافظ از شعر شيخ كمال خوشتر بوده در سنهء 793 رحلت يافته ديوان مجزاى قديمى از وى ديده شد و اين اشعارش گزيده ازوست : غزليات حلال باد مى و خلد و حور زاهد را * كه واگذاشت به رندان شراب و شاهد را ز ذكر و فكر و رياضت دماغ را خلل است * بگير جام و بمان فكرهاى فاسد را عجب كه شحنه نگشت از امام ما واقف * كه خرج كرد به مى وقفهاى مسجد را