رضا قليخان هدايت

71

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اى به مغز خرد زده اورنگ * خويش را كنج داده در دل‌تنگ در دوعالمت نيست گنجايى * جز دل عاشقان شيدايى مغز را عقل و ديده را نورى * در نقاب ظهور مستورى نيستى را بجز تو هست كه كرد * شب و روز و بلند و پست كه كرد هركسى در خيال داور خويش * صورتى راست كرده در خور خويش چون شود مغز معرفت بىپوست * همه دانند كان قفاست نه روست هرچه گفتند و هرچه مىگويند * همه راه خيال مىپويند اى درون و برون ز تو لبريز * عشقت از خاك شوره وجدانگيز در نقاب ظهور مستورى * بس‌كه نزديك گشته‌اى دورى شوق تو چون فزون كند دردم * گرد هر موى خويشتن گردم هست توحيد مردم بىدرد * حصر نوع وجود در يك فرد ليك غير از خداى جل جلال * نيست موجود نزد اهل كمال هركه داند بجز خدا موجود * هست مشرك به كيش اهل شهود وحدت خاصهء شهود اين است * معنى وحدت وجود اين است گر به چشم شهود بنشينى * هرچه بينى نخست او بينى آن زمان بر رخ طلب خندى * كش ببينى و چشم بربندى در نعمت خاتم الانبياء و مدح امير المؤمنين عليه السّلام نه كه ناديده ديده بگشايى * كه به نامحرمانش بنمايى بر جبين دارم از خرد نسبى * داغ طوق محمد عربى نقش هستيم چون برآمد راست * احمد احمد ز بندبندم خاست هيچ‌كس را چو او ندارم دوست * كه سزاوار دوستدارى اوست زده در پيشگاه آگاهى * كوس تفريد لى مع اللهى بود بزم يگانگى را شمع * شد از آنش مقام جمع الجمع هرچه گفت از شهود مطلق گفت * من رآنى فقد رأى الحق گفت