رضا قليخان هدايت

62

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نموده صورت بادام در نقاب شكوفه * چنان كه ديدهء خوبان ز طرف شقه چادر برون كشيد جهان از قفا زبان بنفشه * مگر نكرده چو سوسن به ذكر شاه زبان تر و له ايضا طراوتى است جهان را ز فر فروردين * كه هر زمان خجل است آسمان ز روى زمين سرير سبز چمن شد شكوفه را بستر * كنار برگ سمن شد بنفشه را بالين درخت ميوه كه چون شاخ ثور بىبر گشت * چو برج ثور برآورده زهره و پروين چنان به عهد تو ميزان عدل شد طيار * كه ميل سوى كبوتر نمىكند شاهين از آن گذشته كه در روزگار احسانت * براى رزق كسى خون خورد به غير جنين مرا تصور مدحت چنان بود كه بود * شكسته پر مگسى را هواى عليين هميشه تا متولد شود اناث و ذكور * مدام تا مترادف بود شهور و سنين هزار سال جلالى بقاى عمر تو باد * شهور آن‌همه ارديبهشت و فروردين ساقىنامه جوانى و پيرى بهار است و دى * نه آن دى كه باشد بهارش ز پى از آن جرعه‌اى ماند و آن نيز درد * همه صاف عمر من ايام برد كجا آن جوانان نوخاسته * كجا آن عروسان آراسته سراپرده بردند در زير خاك * صبا كرد چون پردهء خاك چاك شكوفه چو نازك‌تنى سيم‌بر * ز صندوق چوبين برون كرد سر زبان دارد اما ز راز كهن * اجازت ندارد كه گويد سخن بر آن گلرخان نوحه‌گر شد سحاب * برايشان همىريزد از ديده آب كجا آن رخ نازپروردشان * بيا اين زمان بين رخ زردشان اجل بر سمن خاكشان بيخته * چو گل نازك‌اندامشان ريخته