رضا قليخان هدايت
43
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آخر الامر گل كوزهگران خواهى شد * حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى * * * به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مىرويم به داغ بلندبالايى و له ايضا دو يار زيرك و از بادهء كهن دومنى * فراغتى و كتابى و گوشهء چمنى من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم * اگرچه در پىام افتند خلق انجمنى بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * به زهد همچو تويى يا به فسق همچو منى * * * جايى كه برق عصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوى بىگناهى * * * ثوابت باشد اى داراى خرمن * اگر رحمى كنى بر خوشهچينى گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيت دهد نقش نگينى * * * در همه دير مغان نيست چو من شيدايى * خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر * در كنارم بنشانند سهى بالايى اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكدهاى با دف و نى ترسايى گر مسلمانى ازين است كه حافظ دارد * آه اگر از پى امروز بود فردايى و له ايضا فساد چرخ نبينيم و نشنويم همى * كه چشمها همه كور است و گوشها همه كر بسا كسا كه مه و مهر باشدش بالين * كه عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر چه فايده ز زره با گشاد تير قضا * چه منفعت ز سپر با فساد تيغ قدر به لذت و خوشى عيش خويش غره مشو * كه ظلمت از پى نور است و زهر با شكر به راهت اندر چاه است سر نهاده متاز * به جامت اندر زهر است ناچشيده مخور