رضا قليخان هدايت

42

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اى نور چشم من سخنى هست گوش كن * تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن * * * ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء معشوقه‌باز من * * * بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن فرصت شمار صحبت كز اين دوروزه منزل * چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن * * * به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كند نقش خود پرستيدن * * * بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن به پاى كه معلوم نيست نيت او * * * گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو * از ماه ابروان منت شرم باد رو * * * برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه وجود ما معماييست حافظ * كه تحقيقش فسون است و فسانه * * * يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم * رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايى * * * دايم گل اين بستان شاداب نمىماند * درياب ضعيفان را در وقت توانايى * * * اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى * وين دفتر بىمعنى غرق مى ناب اولى چون عمر تبه كردم چندان‌كه نگه كردم * در كنج خراباتى افتاده خراب اولى * * * با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين ره خوش‌تر ز تندرستى * * *