رضا قليخان هدايت
41
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بهريك جرعه كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس * * * دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش * * * نگويمت كه همهساله مىپرستى كن * سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مىباش * * * اگر شراب خورى جرعهاى فشان بر خاك * از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك * * * سخن درست بگويم نمىتوانم ديد * كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم * * * حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم * * * چنين قفس نه سزاى چو من خوشالحانى است * روم به روضهء جنت كه مرغ آن چمنم و له ايضا پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم * * * شهرى است پركرشمه و خوبان ز ششجهت * چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم * * * لبت شكر به مستان داده چشمت مى به مىخواران * منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم * * * روز عيد است و من امروز درين تدبيرم * كه دهم حاصل سىروزه و ساغر گيرم * * * يا رب امان ده تا باز بيند * چشم محبان روى حبيبان آن گل كه هردم در دست خارى است * گو شرم بادت از عندليبان * * *