رضا قليخان هدايت

114

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له كمند مهر چنان پاره كن كه گر روزى * شوى ز كرده پشيمان به هم توانى بست * * * چو غافل از اجل صيدى سوى صياد مىآيد * نخستين رفتن خويشم به‌سويش ياد مىآيد * * * رفتن ناقه گهى بر سر مجنون نيكوست * كه به تحريك نشينندهء محمل برود * * * دلى دارم كه از تنگى درو جز غم نمىگنجد * غمى دارم ز دلتنگى كه در عالم نمىگنجد * * * خنك آن نسيم بشارتى كه ز غايب از نظرى رسد * پس از انتظارى و مدتى خبرى به بىخبرى رسد شب محتشم شده بىسحر مگر آفتاب جهان سپر * بدرآيد از طرف دگر كه شب مرا سحرى رسد * * * روى ناشسته چو ماهش نگريد * چشم بىسرمه سياهش نگريد عذرخواهى كندم بعد از قتل * عذر بدتر ز گناهش نگريد و له مهى برون شد ازين شهر و شور شهر دگر شد * كه از طلوع و غروبش دو شهر زير و زبر شد * * * اى باغبان چو باغ ز مرغان تهى كنى * كارى به بلبلان كهن آشيان مدار * * * ز بس‌كه مهر تو با اين و آن يقين دارم * به دوستى تو با كاينات كين دارم * * * تو واقف خود و من واقف نگاه رقيب * تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چين دارم