رضا قليخان هدايت
115
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له به صلح يار در هر انجمن خوانند اغيارم * كه افتد بر زبانها كز نظر افتادهء يارم * * * چو او مىديد سوى من بهسوى غير مىديدم * تغافل را چنين خاطرنشان يار مىكردم و له كسى كز بيم من در صحبت او لال بود اكنون * زبان كرد است پيدا دارد آهنگ نصيحت هم * * * تو كشيده تيغ و مرا هوس كه ز قيد تن برهانيم * به مراد دل برسى اگر به مراد دل برسانيم * * * اگر خواهى دعاى من كنى بر مدعاى من * بگو بيمار عشق من شود يا رب فداى من اگر عمرم نماند است اى پسر بادا فداى تو * و گر مانداست بر عمر تو افزايد خداى من * * * مدعى در محفلم جا مىدهد پهلوى تو * تا شود آگه اگر ناگه ببينم روى تو از خطابى گهگهى بنواز در پهلوى خويش * تا به تقريب سخن چشم افكنم بر روى تو * * * دلا از وى بريدى خاطرت آسود پندارى * دگر با وى سروكارت نخواهد بود پندارى * * * گذرى به ناز و گويى ز چه باز سرگرانى * ز چه دلگران نباشم كه تو يار ديگرانى * * * هر گل كه به باغ آيد مىبويم و مىگويم * در پاى تو ميرم من تو بوى كسى دارى * * * براى خاطر غيرم به صد جفا كشتى * ببين براى كه اى بىوفا كه را كشتى چو من هلاك شوم از طبيب شهر بپرس * كه مرگ كشت مرا يا تو بىوفا كشتى