رضا قليخان هدايت
105
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اگر زلفش بريده شد چه غم بود * كه گر شب كم شد اندر روز بفزود چو او بر كاروان عقل ره زد * به دست خويشتن بر وى گره زد نيابد زلف او يكلحظه آرام * گهى بام آورد گاهى كند شام ز روى و زلف خود صد روز و شب كرد * بسى بازيچههاى بوالعجب كرد گل آدم در آن دم شد مخمر * كه دادش بوى آن زلف معنبر دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى ازو هر لحظه كار ازسرگرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم از آن گردد دل از زلفش مشوش * كه از رويش دلى دارد در آتش رخش خطى كشيد اندر نكويى * كه از ما نيست بيرون خوبرويى ز تاريكى زلفش روز شب كن * ز خطش چشمهء حيوان طلب كن خضروار از مقام بىنشانى * بجو در خطش آب زندگانى از آن حال دل پرخون تباه است * كه عكس نقطهء خال سياه است ز خالش حال دل جر خون شدن نيست * كزان منزل ره بيرون شدن نيست به وحدت در نباشد هيچ كثرت * كه نقطه نبود اندر اصل وحدت ندانم خال او عكس دل ماست * و يا دل عكس روى خال زيباست ز عكس خال او دل گشت پيدا * و يا عكس دل آنجا شد هويدا دل اندر روى او يا اوست در دل * به من پوشيده شد اين راز مشكل اگر هست اين دل ما عكس آن خال * چرا مىباشد آخر مختلف حال گهى چون چشم مخمورش خراب است * گهى چون زلف او در اضطراب است گهى روشن چو آن روى چو ماه است * گهى تاريك چون خال سياه است گهى مسجد بود گاهى كنشت است * گهى دوزخ شود گاهى بهشت است گهى برتر شود از هفت افلاك * گهى افتد به زير تودهء خاك پس از زهد و ورع گردد دگربار * شراب و شمع و شاهد را طلبكار ايضا فى الحقائق شراب و شمع و شاهد عين معنى است * كه در هر صورتى او را تجلى است