رضا قليخان هدايت

104

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز چشم اوست دلها مست و مخمور * ز لعل اوست جانها جمله مستور ز چشم او همه دلها جگرخوار * لب لعلش شفاى جان بيمار به چشمش گرچه عالم در نيايد * لبش هر ساعتى لطفى نمايد دمى از مردمى دلها نوازد * دمى بيچارگان را چاره سازد ازو هر غمزه دام و دانه‌اى شد * وزو هر گوشه‌اى ميخانه‌اى شد ز غمزه مىدهد هستى به غارت * به بوسه مىكند بازش عمارت ز چشمش خون ما در جوش دايم * ز لعلش جان ما مدهوش دايم به غمزه چشم او دل مىربايد * به بوسه لعل او جان مىفزايد چو از چشم و لبش گيرم كنارى * گر اين گويد كه نه آن گويد آرى ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمان جانى نوازد ازو يك غمزه و جان دادن از ما * ازو يك بوسه و استادن از ما چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند به چشمش در نيايد جمله هستى * درو كى آيد آخر خواب و مستى وجود ما همه مستى است يا خواب * چه نسبت خاك را با رب ارباب در تحقيق كثرت و وحدت و قهر و لطف حديث زلف جانان بس دراز است * چه شايد گفت از آن كان جاى راز است مپرس از من حديث زلف پرچين * مجنبانيد زنجير مجانين ز قدش راستى گفتم سخن دوش * سر زلفش مرا گفتا كه خاموش كجى بر راستى زان گشت غالب * در او در پيچش آمد راه طالب همه دلها ازو گشته مسلسل * همه جانها ازو گشته مغلغل معلق صد هزاران دل ز هر سو * نشد يك دل برون از چنبر او اگر زلفين خود را برفشاند * به عالم در يكى كافر نماند و گر بگذاردش پيوسته ساكن * نماند در جهان يك‌نفس مؤمن چو دام فتنه مىشد چنبر او * به شوخى باز كرد از تن سر او