رضا قليخان هدايت
1741
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا اى خسروى كه گردون بر خود فريضه داند * كام دلى نهادن هر روز در كنارت سبز است فرق دولت از تيغ لعل فامت * زهر است عيش دشمن از رمح همچو مارت برخاست باد نصرت از آتش سنانت * بنشست گرد فتنه از تيغ آبدارت و له ايضا اى آنكه لاف مىزنى از دل كه عاشق است * طوبى لك ار زبان تو با دل موافق است از عقل پرس راه كه پيرى موحد است * مسپر پى خيال كه دزدى منافق است جان دادن و نفس زدن او را يكى بود * مانند صبح هركه در اين راه صادق است خورشيد حق ز سايهء تو در حجاب شد * ور نه همه شوارق عالم مشارق است غلمان و حور كى طلبد مرد حقشناس * شهوتپرست كى بود آن كس كه عاشق است انسان بر حقيقت آنست در وجود * كاو را نظر چو صدر جهان بر حقايق است و له ايضا اساس قصر ازين خوبتر توان افكند * كه دست همت اين صدر كامران افكند نخست بار كه اقبال باز كرد درش * سعادت آمد و خود را در آستان افكند علو كنگرهء او بدان مقام رسيد * كه آسمان را از چشم اختران افكند شب سياه فروغ بياض ديوارش * مؤذنان را از صبح در گمان افكند چو روشنى و بلندى ز راى خواجه گرفت * عجب كه سايه بر اين تيرهخاكدان افكند چو خشت عرصهء آن داشت رنگ پيروزه * فلك به مغلطه خود را در آن ميان افكند بر آسمان چه كند خاك اگرنه آنستى * كه پيش خواجه فلك خاك در دهان افكند به فر دولت او پشت راست كرد چو تير * عنايتش چو نظر بر خم كمان افكند