رضا قليخان هدايت
1742
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا غياث دولت و ملت شهنشه عالم * كه باد تا به قيامت ز ملك برخوردار به چربدستى اقبال او مطرا شد * لباس ملكى كز وى نه پود بود و نه تار زهى ز هيبت تو كند ظلم را دندان * خهى ز خنجر تو تيز عدل را بازار به آب تيغ و به گرز گران بشست بكوفت * از آن سپس كه به خوان عدوش داد آهار ميان طبع و ستم خشمت آتشين باره * ميان ملك و خلل تيغت آهنين ديوار ز مهر و كين تو تمييز يافتند ار نه * دوشاخ بودند از يك درخت منبر و دار مگر كه تير ترا نسبت است با شيطان * كه در مجارى خون و رگش بود رفتار كند زمرد تيغت به حلقههاى زره * چنان كه عكس زمرد به چشم افعى كار كليد خانهء فتحست نعل مركب تو * كه هركجا كه رسيد او گشاده گشت حصار سوى نشيب شتابان چو قطره در نوروز * سوى بلندى تازان چو ابر در آزار چو گرم گشت نيارد چخيد با وى برق * چو تند شد نتواند برو نشست غبار چو روز جنگ ز گرد سپاه شب گردد * درو ز بيم بود ديدهء سنان بيدار ز حلقههاى زره خون پردلان جوشان * چنان كه از شكن زلف رنگ چهرهء يار اگر چو پيكان ز آهن بود سر دشمن * دونيمه گردد از زخم تيغ چون سوفار ز زخم خنجر سبزت چنان تراود خون * كه ظن برند كه آتش همىجهد ز چنار كله ز دست تو بر خاك مىزند خورشيد * اجل ز بيم تو بر پاى مىكشد دستار در صفت مركب شاه گفته يا رب اين مركب شاه است بر اين دشت نبرد * يا به فرمان قضا كوه روان در محشر رنگ او آتش و نعل و سم او آهن و سنگ * ديدهاى آهن و سنگى كه جهد همچو شرر همچو نورى كه ز خورشيد فتد در روزن * گاه سرعت بجهد چابك و چست از چنبر همچو فكرت ز جهانى به جهانى بردت * كه ترا از حركاتش نبود هيچ خبر گشته بر دشمن تو روى زمين تنگ چنان * كه نيابد بجز از زير زمين جاى مقر