رضا قليخان هدايت
1738
مجمع الفصحاء ( فارسي )
375 كمال الدّين اصفهانى و هو كمال الدّين اسماعيل بن جمال الدّين عبد الرزاق الحق اهل عراق را بدان پدر و بدين پسر مفاخرت بايد و مباهات شايد وى در زمان سلطان تكش ظهور كرده سلطان جلال الدّين خوارزمشاه را نيز مداحى نموده و مداح صاعديه نيز بوده طرز متقدمين را به طرازى از متأخرين مطرز ساخت و به شاعرى پرداخت بانى مبانيش خواندند و خلاقالمعانيش ناميدند ديوانش ديده شده است دهپانزده هزار بيت است در خاتمهء حال بزهد و تجريد و توحيد شايق شد و مريد شيخ شهاب الدّين سهروردى آمد در فتنهء چنگيزى كه بنياد ايران از آن ويران شد به دست لشكر مغول به جوار رحمت ايزد شتافت و سعادت شهادت يافت از ديوان آن جناب انتخاب مىشود در وقتى كه لشكر مغول به اصفهان آمده بودند وى به دست جمعى از اتراك گرفتار گرديده او را شكنجه كردند و در آن حالت كه داعى حق را لبيك اجابت مىگفت اين رباعى گفته فوت شد . دل خون شد و شرط جانگدازى اينست * در حضرت او كمينه بازى اينست با اين همه هم هيچ نمىيارم گفت * شايد كه مگر بندهنوازى اينست در شكايت از رمد خود فرموده است جانم ز درد چشم به جان آمد از عذاب * يا رب چه ديد خواهم ازين چشم دردياب انسان عين گشت چو فرزند ناخلف * بودنش رنج خاطر و نابودنش عذاب گويند مشك ناب شود خون به روزگار * ديدم به چشم خويش كه شد مشك خون ناب مانند عنكبوت سطرلاب رخنه شد * اطباق عنكبوتى اين ديدهء پرآب وز اضطراب مردم چشمم درو چنانك * در نسج عنكبوت طپيدن كند ذباب خازن شد ابن مقلهء من درّ و لعل را * و اكنون نمىكند نظر اندر خط كتاب بينم ز هرچه بينم بعضى مگر كه كرد * از مبصرات مختصرى چشم انتخاب در اندرون چشمم ز الوان مختلف * همچون بهشت جوى شرابست و شير و آب