رضا قليخان هدايت

1739

مجمع الفصحاء ( فارسي )

درياى و معدنست به يكجاى چشم من * هم لعل ناب در وى و هم لؤلؤ خوشاب چشمم گل شكفته و اشكم گلاب گرم * هرگز مباد كس چو من اندر گل و گلاب مانم به چشم‌بسته به گاو خراس ليك * هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب كورى خود همى به دعا خواستم ز درد * منت خداى را نشد آن نيز مستجاب مخلص مديح مردمك چشم از آن كنم * كامروز نيست مردمى الا درين جناب و له ايضا چيست آن جرم منور سال و مه اندر شتاب * شهسوار پردل فيروز چنگ كامياب گاهى اندر دلو چون يوسف بود او را مقام * گه ز بطن الحوت چون يونس بود او را مآب پيكر او چون سپر ليك آن سپر شمشيرزن * هيئت او چشمه و آن چشمه اندر التهاب از تأمل صورت او شاهد و شمع و لگن * وز تخيل پيكر او ساقى و جام شراب آنكه بوسد هر سحرگه آستان خواجه كيست * روشن است اين آفتابست آفتابست آفتاب و له ايضا مه روى من بخواست بعزم شكار اسب * خيز اى غلام گفت بزين اندر آراسب گفتم كه نيك مستى و مخمورى از شراب * آخر همى چه خواهى اندر خمار اسب برداشت بازو گفت براى شكار كبك * لختى بتاخت خواهم در كوهسار اسب چون برق و چون براق همىرفت در هوا * اندر هواى آن بت سيمين‌عذار اسب مىراند او و عقل همىگفت در پىاش * كاخر براى بنده زمانى بدار اسب نشنيد اين حديث و همىراند چون ظفر * اندر ركاب صدر و سر روزگار اسب عادل ضياى دولت و دين آنكه افكند * در هر مصاف هردم بر صد سوار اسب كشته بدست او ز عطا نامدار جود * مانده ز خصم او بوغا يادگار اسب اندر دخان آتش غم حاسدت شود * پنهان چنان كه گاه تك اندر غبار اسب گرز آتش نبرد به گردون رسد شرار * رانى تو چون سياوش اندر شرار اسب اسب تو پيلوار شود پيش خصم باز * اينجا روا بود كه رود پيلوار اسب