رضا قليخان هدايت

1733

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در صفت پيرى خود گويد ز بس سفيدى كاين روزگار با من كرد * سياه عارض من رنگ روزگار گرفت سوار بود جوانى شتاب كرد و برفت * ز گرد موكب او عارضم غبار گرفت گويند شبى در مستى با سلطان عربده كرده و سلطان را به قول آزرده اين قطعه را روز ديگر در عذر آن گفته : از فضلهء نبيد به عالى بساط شاه * آگه نبود بنده ز سود و زيان خويش اكنون به خود بلرزم زان گفتهء خطا * زان جرم جز دو چيز نبينم امان خويش اول علاج آنكه ببرم دل از شراب * يك چيز ديگر آنكه ببرم زبان خويش 369 كمال الدّين زنجانى از فضلاى فصاحت‌قرين و شعراى ملاحت‌آيين و مداح خواجه شمس الدّين محمد وزير و برادرش عطا ملك بوده است اين چند بيت از اشعار او نوشته مىشود : اى مهر طلعتت زده آتش بر آفتاب * خنديده شمع روى تو صد ره بر آفتاب از گل حجاب سنبل شبرنگ برفكن * تا بر رخ افكند ز حيا معجر آفتاب از غيرت گل تو برآيد چو لاله سرخ * زين طارم كبود چو نيلوفر آفتاب در آرزوى ديدن خورشيد روى تو * هر روز خيره گردد بر هر در آفتاب از شمع روى تست فروزان چراغ جان * همچون ز راى خواجهء دين‌پرور آفتاب شمس سپهر دولت و دين سايهء خداى * كز نام اوست روشن و نام‌آور آفتاب در مدح فخر العلماء خواجه نصير الدّين طوسى اى گشته آفتاب ز روى تو شرمسار * خنديده شمع روى تو بر مهر تابدار از شرم روى تست كه بفروزد آفتاب * گه زرد و گاه سرخ برآيد به كوهسار