رضا قليخان هدايت

1734

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زلفت چو عقد خوبى روى تو مىگرفت * نگرفت مهر را به يكى ذره در شمار در زر نشانم اين سخن همچو زر خويش * شايد تواش به گوش كنى همچو گوشوار سردفتر و خلاصهء آدم نصير دين * كز چرخ برتر است به رفعت هزار بار اى بهر استماع حديث تو عقل و جان * بنشسته بر دريچهء گوش اندر انتظار در صد هزار قرن نيايد يكى چو تو * در شش‌سوى زمانه ز تأثير هفت و چار در مدح عطا ملك گويد گر پرتو جمال تو بيند بر آينه * دل نقش جان معاينه بيند در آينه زين‌سان كه آفتاب رخ تست تابناك * كى تاب مهر روى تو باشد [ هر ] آينه جانم شود پرآتش چشمم شود پرآب * گر آب پيش روى تو بينم گر آينه زان سان كه خور ز راى خديو فلك غلام * گردد ز مهر روى تو نيك اختر آينه دستور ملك مغرب و مشرق عطا ملك * كارد به راى روشن او مفخر آينه 370 كمال الدّين مراغى عالمى فصيح مليح بليغ صبيح بوده و گاهى به گفتن كلام موزون به حسب تقاضاى فطرى طبعش مبادرت مىنموده در مخاطبهء شمع اين اشعار ازوست : اى شمع برفراخته قامت چو بنگرى * گويى كه در ميان شبستان چو عرعرى سلطان ملك عالم تاريكىاى از آن * زرين سرير و زرد قبا و آتش افسرى صورت‌پذير جمله ذواتى چه ماده‌اى * نقش نگين جمله جهانى چه جوهرى بهر چه لاف معجز موسى نمىزنى * كز جيب هر شبى يد بيضا برآورى هستى عصا به شكل و چو ثعبان شوى به طبع * تا جاودان ظلمت شب را فروبرى چون برگ زرد بيد به هنگام مهرگان * لرزان چرا شوى نه به قامت صنوبرى