رضا قليخان هدايت
2233
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در اين كارم اگر دولت بود يار * بخواهم هم به زودى عذر اين كار ز ما تا گوسفندان يكدو فرسنگ * ببايد كند محكم جويى از سنگ كه چوپانانم آنجا شير دوشند * پرستارانم اينجا شير نوشند ز شيرين گفتن و گفتار شيرين * شده هوش از تن فرهاد مسكين زبانش كرد پاسخ را فرامشت * نهاد از عاجزى بر ديده انگشت به يك ماه از ميان سنگ خارا * چو دريا كرد جويى آشكارا چو كار آمد به آخر حوضهاى بست * كه حوض كوثرش زد بوسه بر دست خبر بردند شيرين را كه فرهاد * به يك مه حوضه بست و جوى بگشاد چنان كز گوسفندان شام و شبگير * به حوض آيد به پاى خويشتن شير بهشتىپيكر آمد سوى آن دشت * به گرد جويبار و حوضه برگشت چنان پنداشت كان حوض گزيده * نكرد است آدمى هست آفريده بلى باشد ز كار آدمى دور * بهشت و جوى شير و حوضه و حور ز گوهر شبچراغى چند بودش * كه عقد گوش و گردنبند بودش گشاد از گوش با صد عذر چون نوش * شفاعت كرد كاين بستان و به فروش بر آن گنجينه فرهاد آفرين خواند * ز دستش بستد و در پايش افشاند و زانجا راه صحرا تيز برداشت * چو دريا اشك صحرا ريز برداشت بهسختى مىگذشتش روزگارى * نمىآمد ز دستش هيچ كارى نه صبر آنكه دارد برگ دورى * نه روى آنكه سازد با صبورى زبان از كار و كار از آب رفته * ز تن زور و ز ديده خواب رفته سهى سروش چو برگ گل خميده * چو گل صد جاى پيراهن دريده گرفته عشق شيرين را در آغوش * شده پيوند فرهادش فراموش چو سوى قصر او نظاره كردى * بهجاى جامه جان را پاره كردى گهى با آهوان خلوت گزيدى * گهى در موكب كوران دويدى اديم رخ به خون ديده مىشست * سهيل خويش را در ديده مىجست نخفت او گرچه خوابش مىببايست * كه در بر دوستان بستن نشايست