رضا قليخان هدايت

2234

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در آفاق اين سخن شد داستانى * فتاد اين داستان در هر زبانى باخبر شدن خسرو از عشق فرهاد بر شيرين و طلبيدن او را و به كندن كوه بيستون داشتن يكى محرم ز نزديكان درگاه * فروگفت اين حكايت جمله با شاه كه فرهاد از غم شيرين چنانست * كه در عالم حديثش داستانست ملك چون گوش كرد اين داستان را * هوس در دل فزودش دل‌ستان را دو هم ميدان به هم بهتر گرايند * دو بلبل بر گلى خوش‌تر سرايند چنين فرمود خسرو مؤبدان را * كه حاضر كرد بايد آن جوان را همىرفتند اندر راه پويان * همه يكدل شده فرهادجويان يكى از قاصدان درگه شاه * نظر انداخت بر فرهاد ناگاه سلامى با مراعات تمامش * بكرد و باز پرسيد او ز نامش به دو گفتا منم فرهاد رنجور * ز عشق روى شيرين زار و مهجور درآوردندش از در چون يكى كوه * درافتاده پسش خلقى به انبوه نه در خسرو نگه كرد و نه در تخت * چو شيران پنجه كرده در زمين سخت ملك فرمود تا بنواختندش * به هر گامى نثارى ساختندش به هر نكته كه خسرو ساز مىداد * جوابى هم به نكته باز مىداد نخستين بار گفتش كز كجايى * بگفت از دار ملك آشنايى بگفت آنجا ز صنعت در چه كوشند * بگفت انده‌خرند و جان فروشند بگفتا عشق شيرين بر تو چونست * بگفت از جان شيرينم فزونست بگفتا دل ز مهرش كى كنى پاك * بگفت آن دم كه باشم مرده در خاك چو عاجز گشت خسرو در جوابش * نيامد بيش پرسيدن صوابش گشاد آنگه زبان چون تيغ فولاد * نهاد الماس را بر سنگ بنياد كه ما را هست كوهى بر گذرگاه * كه مشكل مىتوان كردن بدان راه ميان كوه راهى كند بايد * چنان كآمد شدن ما را بشايد جوابش داد مرد آهنين چنگ * كه بردارم ز راه خسرو اين سنگ