رضا قليخان هدايت

2232

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز اشك و آه من در هر شمارى * بود دريا نمى دوزخ شرارى در اين دريا كم آتش گشت كشتى * مرا هم دوزخى خوان هم بهشتى مفرح ساختن فرزانگان راست * چو شد پرداخته ديوانگان راست حكايت فرهاد و عاشق شدن او بر شيرين و ساختن حوضه و جوى شير در سنگ پرىپيكر نگار پرنيان‌پوش * بت سنگين‌دل سيمين بناگوش در آن وادى كه جايى بود دلگير * نخوردى هيچ خوردى خوش‌تر از شير ازو تا چارپايان دور تر بود * ز شير آوردن او را دردسر بود از آن انديشه كان سرو سهى داشت * دل فرزانه شاپور آگهى داشت چو گل‌رخ پيش او اين قصه برگفت * نيوشنده چو برگ لاله بشكفت كه هست اينجا مهندس مردى استاد * جوانى نام او فرزانه فرهاد به تيشه چو سر صنعت بخارد * زمين را مرغ بر ماهى نگارد تجسس كرد شاپور آن زمين را * به دست آورد فرهاد گزين را بشادروان شيرين برد شادش * به رسم خواجگان كرسى نهادش درآمد كوه‌كن مانند كوهى * كز آن آمد خلايق را شكوهى جهان ناگه شبيخون‌سازىاى كرد * درون پرده لعبت بازىاى كرد به شيرين خنده‌هاى شكرين‌ساز * درآمد شكر شيرين به آواز شنيدم نام او شيرين از آن بود * كه در گفتن عجب شيرين زبان بود كسى را كان سخن در گوش ماندى * گر افلاطون بدى بىهوش ماندى چو فرهاد آمد آن آواز در گوش * ز گرمى خون گرفتش در جگر گوش برآورد از جگر آهى شغبناك * چو مصروعان فروافتاد بر خاك چو شيرين ديد كان آرام رفته * دلى دارد چو مرغ از دام رفته هم از راه سخن شد چاره سازش * بدين دانه بدام آورد بازش پس آنگه گفت كاى فرزانه استاد * چنان خواهم كه گردانى مرا شاد به چابك‌دستى و استادكارى * كنى در كار اين قصر استوارى