رضا قليخان هدايت

2223

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز فردا وز دى كس را نشان نيست * كه رفت آن از ميان وين در ميان نيست يك امروز است ما را نقد ايام * بر آن هم اعتمادى نيست تا شام بيا تا يك‌دهان پرخنده داريم * يك امشب را بشادى زنده داريم به ترك خواب مىبايد شبى گفت * كه زير خاك مىبايد بسى خفت ملك سرمست و ساقى باده در دست * نواى چنگ مىشد شست در شست ز دلداران خسرو با دلى شاد * درآمد گل‌رخى چون سرو آزاد كه بر دربار خواهد بار شاپور * چه فرمايى درآيد يا شود دور بفرمودش درآوردن ز درگاه * ز دل گرمى به جوش آمد دل شاه اگرچه هيچ غم بىدردسر نيست * غمى از چشم در راهى بتر نيست مبادا هيچ‌كس را ديده در راه * كزو رخ زرد گردد عمر كوتاه درآمد نقشبند مانوى دست * زمين را نقشهاى بوسه مىبست سخن چون زان بهار نوبر آمد * خروشى بى خود از خسرو برآمد مهندس گفت كردم هوشيارى * دگر كاقبال خسرو كرد يارى به دست آوردم آن سرو روان را * بت سنگين‌دل لاغر ميان را ميانى يافتم از ساق تا روى * دوعالم را گره بسته به يك موى نبوسيده لبش بر هيچ هستى * مگر بر آينه آن‌هم به مستى نكرده دست كس با او درازى * مگر با زلف خود وان هم به بازى بسى لاغرتر از مويش ميانش * بسى شيرين‌تر از نامش زبانش رونده ماه را بر پشت شبديز * فرستادم به سروستان پرويز شه از دلدادگى دربر گرفتش * ز پا تا فرق در گوهر گرفتش فرستادن خسرو شاپور را به مداين به جهت آوردن شيرين به ارمن قرار آن شد كه ديگرباره شاپور * چو پروانه شود دنبال آن نور زمرد را سوى كان آورد باز * رياحين را به بستان آورد باز مهين بانو چو كرد اين قصه را گوش * فروماند از سخن بىصبر و بىهوش