رضا قليخان هدايت
2218
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سكندر موكبى دارا سوارى * ز دارا و سكندر يادگارى شگرفى چابكى چستى دليرى * به مهر آهو به كينه نره شيرى گلى بىآفت از باد خزانى * بهارى تازه بر شاخ جوانى هنوزش گرد گل نارسته شمشاد * ز سوسن سرو او چون سرو آزاد هنوزش آفتاب از ابر پاك است * ز ماه و آفتاب او را چه باكست بر ادهم زين نهد رستم نهاد است * به مى خوردن نشيند كيقباد است چو زر بخشد شتر بايد به فرسنگ * چو وقت آهن آيد واى بر سنگ جمالت را شبى در خواب ديده است * وزان شب عقل و هوش از وى رميده است نه مى نوشد نه با كس جام گيرد * نه شب خسبد نه روز آرام گيرد بجز شيرين نخواهد همنفس را * بدين تلخى مبادا عيش كس را مرا قاصد بدين خدمت فرستاد * تو دانى نيك و بد كردم ترا ياد چو مردان برنشين بر پشت شبديز * به نخچير آى و از نخچير بگريز يكى انگشترى از دست خسرو * به دو بسپرد و گفت اين گير و خوش رو اگر در راه بينى شاه نو را * به شاه نو نما اين ماه نو را سمندش را به زريننعل بينى * ز سرتاپا لباسش لعل بينى و گرنه از مداين راه مىپرس * ره مشكوى شاهنشاه مىپرس بدان مشكوى مشكآيين فرود آى * كنيزان را نگين شاه بنماى رفتن شيرين به شكار و از آنجا به ايران گريختن و برگشتن دختران و اطلاع مهين بانو چو برزد بامدادان گوهر چين * به درج گوهرين بر قفل زرين برون آمد ز درج آن نقش چينى * شدن را كرد با خود پيشبينى به كردار كلهداران چون نوش * قبا بستند بكران قصبپوش همه بر گرد شيرين حلقه بستند * چو بر زين برنشست او برنشستند بت لشكرشكن بر پشت شبديز * سوارى تند بود و مركبى تيز چو مركب كرد گرد از پيش ياران * برون افتاد از هم تكسواران