رضا قليخان هدايت
2217
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ور آهن دل بود منشين و برگرد * خبر ده تا نكوبم آهن سرد سخن چون گفته شد گوينده برخاست * بسيج راه كرد از هر درى راست بريده ره بيابان در بيابان * به كوهستان ارمن شد شتابان رفتن شاپور به ارمن و صورت خسرو را به شيرين نمودن و اطلاع دادن به شيرين كه آن خوبان چو انبوه آمدندى * به تابستان بدان كوه آمدندى چو مشكين جعد شب را شانه كردند * چراغ روز را پروانه كردند به زير تخته نرد آبنوسى * نهان شد كعبتين سندروسى خجسته كاغذى بگرفت در دست * بعينه صورت خسرو بر آن بست بر آن صورت چو صنعت كرد لختى * بچسبانيد بر شاخ درختى و زانجا چون پرى شد ناپديدار * رسيدند آن پرىرويان پرىوار در آن شيرين لبان رخسار شيرين * چو ماهى بود و گرد ماه پروين چو خودبين شد كه دارد صورت ماه * بر آن صورت فتادش چشم ناگاه نه دل مىدادش از دل برگرفتن * نه مىشايستش اندر برگرفتن لعاب عنكبوتان مگسگير * همايى را نگر چون كرد نخچير در آن چشمه كه ديوان خانه كردند * پرى را بين كه چون ديوانه كردند تن شيرين گرفت از رنج سستى * كز آن صورت ندادش كس درستى درآمد ناگه آن مرغ فسونساز * به آيين مغان بنمود آواز ثناهاى پرىرخ بر زبان راند * پرى بنشست و او را نيز بنشاند بپرسيدش كه چونى وز كجايى * كه بينم در تو رنگ آشنايى جوابش داد مرد كارديده * كه هستم نيك و بد بسيار ديده چو شيرين يافت آن گستاخ رويى * به دو گفت اندرين معنى چه گويى اگر دارى از اين صورت نشانى * نشان ده تا به وى بخشيم جانى به پاسخ گفت رنگآميز شاپور * كه اى از روى خوبت چشم بد دور بود اين صورت پاكيزه گوهر * نشان آفتاب هفت كشور