رضا قليخان هدايت
2187
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا شادى و جوانى و پيشگاهى * خواهى و ضعيفى و غم نخواهى ليكن به مراد تو نيست گردون * زين است به كار اندرون تباهى خواهى كه بمانى و هم نمانى * خواهى كه نكاهى و هم بكاهى آن علم نباشد كه بر سپيدى * بهمانش نوشته از سياهى علم آن بود آرى كه مردمان را * برخواند ازين صنعت الهى از جهل قوىتر گنه چه باشد * خيره چه برى ظن بىگناهى و له ايضا چون آسيات بينم اى چرخ آسيايى * خود سوده مىنگردى ما را همىبسايى بسيار گشت دورت تا مرد بىتفكر * گويد مگر قديمى بىحد و منتهايى هرگز قديم باشد جنبدهء مكانى * زين قول مىبخندد شهرى و روستايى و له ايضا اى عورت كفر و عيب و نادانى * پوشيده به جامهء مسلمانى چندين مفشان روا چرا جان را * يكباره ز گرد جهل نفشانى كاين جامه جامهپوش خاك آمد * تو خاك نهاى كه نور يزدانى آن چيست كه زنده كرد مر تن را * نزديك خرد تو بىگمان آنى اى زنده شده به تو تن مردم * مانا كه تو پور دخت عمرانى ترسا پسر خداى گفت او را * از بىخردى خويش و نادانى زيراكه خبر نبود ترسا را * از قدر بلند نفس انسانى چون گوهر خويش را ندانستى * مر خالق خويش را كجا دانى قيمت به تو يافت اين صدف زيرا * اى جان تو درو لطيف مرجانى زان روز بترس كاندر آن پيدا * آيد همه كارهاى پنهانى زان روز كه هول او بريزاند * نور از مه و ز آفتاب رخشانى