رضا قليخان هدايت

2188

مجمع الفصحاء ( فارسي )

وز چرخ ستارگان فروريزد * چون برگ رزان ز باد آبانى ديو است سپاه تو بلى ليكن * تا ظن نبرى كه تو سليمانى لعنت چه كنى به خيره بر ديوان * كز فعل تو نيز همچو ايشانى با تو نكند كنون كسى احسان * زيراكه تو اهل بر و احسانى ليكن فردا به خوردن غسلين * مر مالك را بزرگ مهمانى درمان تو آن بود كه برگردى * زين راه و گرنه سخت درمانى و له ايضا يكى نامه است بس روشن تن تو * بدين خوبى و پهنى و درازى ترا نامهء خدا برخواند بايد * تو در نامه جواهر چون گدازى چنين بر بوى دنيا چند پويى * به‌سوى آز چندين چند تازى و له ايضا شبى تارى چو بىساحل دمان پر قير دريايى * فلك چون پر ز نسرين برگ قيراندوده صحرايى زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده * كه گويى نافريدستش خداى فرد فردايى نه نور از چشمها يارست رفتن سوى صورتها * نه سوى هيچ گوشى نيز ره دانست آوايى نديد از صعب تاريكى و تنگى اندرين خيمه * نه چشم تار من شخصى نه جان خفته رؤيايى مرا چون چشم دل زى خلق چشم سر به‌سوى شب * چو اندر لشكرى خفته يكى بيدار دانايى كواكب را همىديدم به چشم سر چو بيداران * به چشم دل نمىديدم يكى بيدار بينايى