رضا قليخان هدايت

2186

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اى خداوند زمان و فخر آل مصطفى * خنجر برانت را كى سر سوى خاور كنى چين ترا بنده شود گر تو بر او پرچين كنى * قيصرت سجده كند گر روى زى قيصر كنى جان اسكندر ز شادى سر سوى گردون برد * گر تو نعل اسب خويش از تاج اسكندر كنى اى نبيره آنكه زو شد در جهان خيبر خبر * دير برنايد كه تو بغداد را خيبر كنى بنده‌اى را سند بخشى پيشكارى را طراز * كهترى را بر زمين خاوران مهتر كنى آب دريا را گلاب ناب گردانى به عدل * خاك صحرا را به بوى عنبر اذفر كنى خود نبايد زين سپس لشكر ترا بر خلق دهر * ور به بايد از نجوم آسمان لشكر كنى و له ايضا جهان مادرى گنده پير است بر وى * مشو فتنه‌گر در خور حور عينى به مادر مكن دست زيراكه بر تو * حرام است مادر اگر ز اهل دينى يكى گوهر آسمانى است مردم * كه ايزد بلندى و پستش زمينى به شخص گلين چونكه معجب شدستى * درين گل بينديش تا چون عجينى نه در خورد در است گل پس تو زين تن * بپرهيز ازيراك در ثمينى جهان مهين را به تن زيب و فرى * اگرچه بدين تن جهان كهينى جهان برين و فرودين تويى خود * به تن زين فرودين به جان زان برينى جهانا من از تو هراسان از آنم * كه بس بدنشانى و هم بدنشينى يكى بىخرد را به سر بر نشانى * يكى بىگنه را به سر برنشينى همان را كه خود خوانده باشى برانى * همان را كنى خوار كش برگزينى بخاصه تو اى نحس خاك خراسان * پر از مار و كژدم يكى پارگينى تو اى حجت مؤمنان خراسان * امام زمان را يمين و امينى جز از بحر مالش نجويد ترا كس * همانا كه تو روغن ياسمينى بهاگير و رخشانى اى شعر ناصر * مگر خود نه شعرى بدخشى نگينى بر اعداى دين زهرى و مؤمنان را * غذايى مگر روغن و انگبينى