رضا قليخان هدايت
2178
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دايم به شكار در همىتازى * واگه نه كه خويش مانده در دامى قد الفيت لام شد بنگر * منگر چندين به زلفك لامى هر روز به مذهبى دگر باشى * گه در چه ژرف و گاه بر بامى گر ناصبيت برد عمر باشى * ور شيعى خواندت على نامى و له ايضا ايا ديده تا روز شبهاى تارى * بر اين سخت تخت اين مدور عمارى بدين بىقرارى حصارى نديدم * نه بندى شنيدم بدين استوارى ترا بند كردند تو ديو بر تو * نيابد مگر قدرت كامكارى چه سود است زينبند چون ديو را تو * به جان و تن خويش مى برگمارى گذاره شدت عمر و تو چون ستوران * جهان را به اميدها مىگذارى بهاران بر اميد ميوهء خزانى * زمستان به اميد ميوهء بهارى جهانا دورويى اگر راست خواهى * كه فرزند زايى و فرزند خوارى چه مىخورد خواهى بخيره چه زايى * و گر مى فرود آورى چون برآرى نمانى مگر گلبنى را ازيراك * گهى تر و خوشگل گهى خشك خارى تو هم علت عمر جاويدى ارچه * همىخواهى از خلق عمر شمارى گنهكار را سوى آتش دليلى * كمآزار را سوى جنت مهارى و له ايضا مرا يارى است چون تنها نشينم * سخنگويى امينى رازدارى همىگويد كه هرگز نشنود خود * نداند غم و ليكن غمگسارى يكى پشت استش و صد روى هستش * به خوبى هريكى همچون بهارى به پشتش برزنم دستى چه دانم * كه بنشسته است بر پشتش غبارى سخن گويد بىآوازى و ليكن * نگويد تا نيابد هوشيارى نبينى نشنوى تو قول او را * نبيند كس چنين هرگز عيارى