رضا قليخان هدايت

2174

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا اين قبهء پرچشمهاى بيدار * اين طارم پر شمسهاى رخشان اين سبز بيابان كه چون شب آيد * پرلاله شود همچو باغ و بستان اين بحر بىآرامش نگونسار * آراسته قعرش به در و مرجان اين كلهء نيلى كز او نمايند * رخشنده چو جان دختران پريان تو عالم خُردى ضعيف و دانا * او عالم ديگر بزرگ و نادان آباد كه كرده است اين جهان را * ناچار همان كس كندش ويران زندان تو است اين اگرت باغست * بستان نشناسى همى ز زندان ور بند بود مستمند بندى * تو شاد چرايى به بند و خندان طعنه چه زنى مر مرا بدان كم * از خانه براندند اهل عصيان بر نوح نبى سرزنش نبايد * گر رفت به كوه از ميان طوفان از لحن فراوان خوش بمانند * در تنگ قفسها هزار دستان چون من به بيان بر زبان گشادم * لرزان شود آفاق و لؤلؤ ارزان خورشيد به آواز خاطرم را * گويد كه فكندى مرا ز سرطان و له ايضا شب من روز رخشان كرد خواجه * ببرهانهاى همچون روز رخشان هرآنك او را ببيند روز مجلس * ببيند عقل را سردرگريبان سوى من خوار شد مرگ طبيعى * ازآن‌پس كم چشانيد آب حيوان ز گوشهء منظر او بنگريدم * به زير خويش ديدم چرخ گردان مرا بنمود حاضر هر دوعالم * به يك جا در تنم پيدا و پنهان به يك جا مالك و رضوان بديدم * نشسته بر دوم فردوس و نيران مرا گفتا كه من شاگرد اويم * اشارت كرد آنگه سوى رضوان همى تا زنده‌ام توفيق خواهم * به مدح بهترين فرزند انسان خلايق خاك و او ابر بهارى * ضماير چون شب او خورشيد رخشان