رضا قليخان هدايت

2175

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چنين خواندم كه پيش پور آذر * از آتش نرگس و گل رست و ريحان به تاويل على از آتش جهل * نگه كن رسته در دلها گلستان ز بيم تيغ او گشتى به هيجا * ضمير اندر دل بدخواه پيكان در آن هنگام كز پيكان مردان * بريزد چنگ شير اندر بيابان بياغارد به خون پهلوى ماهى * بينبارد بگرد افلاك اركان هوا بينى همه ارواح بىتن * زمين بينى همه اجسام بىجان نجنبد بر زمين جز تيغ و نيزه * نبارد ابر جز پولاد باران ز بس اعلام و نيزه مرد جنگى * چنان پويد كه هستى در گلستان كمانها در كف مردان بنالد * چو جان عاشق از هجران جانان به پيش حملهء حيدر چنين روز * طبرخون رنگ گردد خاك ميدان ز بيم ذو الفقار شيرخوارش * به خندق شد زمين همرنگ مرجان همى تا ابر نوروزى بشويد * به لؤلوئى خوشاب اطراف بستان سحرگاهان بنالد مرغ بر گل * چو جان عاشقان از درد هجران بر افلاك زمان و خلق عالم * خداوند زمان را باد فرمان و له ايضا كه پرسد زين غريب زار محزون * خراسان را كه بىمن حال تو چون هم‌دونى كه من ديده به نوروز * خبر بفرست اگر هستى همىدون درختانت همىپوشند بيرم * همىبندند دستار طبرخون نقاب چينى و رومى به نيسان * همىبندد صبا بر روى هامون نثار آرد عروسان را به بستان * ز گوهرهاى الوان ماه كانون همىسازند تاج فرق نرگس * به زر خفچه و لؤلؤى مكنون مرا بارى دگرگون است احوال * اگر تو نيستى بىمن دگرگون مرا بر سر عمامهء خز ادكن * بزد دست زمان خوش‌خوش به صابون مرا رنگ طبرخون دهر فانى * بشست از روى سپرم به آب زريون