رضا قليخان هدايت
2173
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دل به خيره چه كنى تنگ چو آگاهى * كه جهان سايهء ابر است و شب آبستن معدن نور بر اين گنبد پيروزه است * كه چو باغى است پر از لاله و پرسوسن اين جهان معدن رنج و غم و تاريكى است * نور و شادى و بهى نيست در اين معدن گر به شب بنگرى اندر فلك عالم * بر سرت گلشن بينى و تو در گلخن تو مر اين گلخن بىرونق تارى را * جز كه از جهل نه بنگاشتهاى گلشن مسكن شخص تو است اين فلك مسكين * جانت را بهتر ازين است يكى مسكن اندرين دير سپنجى چه نهادى دل * آب كوبى چه همى بيهده در هاون كت بگفته است كه انديشه مدار از جان * هرچه يا بى همه بر تنت همى بر تن دشمن توست تن بدكنش اى نادان * به شب و روز مباش ايمن ازين دشمن چه كنى دنيا بىدين و خرد زيراك * خوش نباشد بىنان ريزه و آويشن خرى آموختت آن كس كه بفرموده است * كه هميشه شكم و معده همىآگن نيك بينديش كه از بهر چه آوردت * آنكت آورد درين گنبد بىروزن پيش از آنكت بشود شخص پراكنده * بيخ و تخم بد و به بركن و بپراكن بسكه بگذشت جهان بر تو و جز عصيان * سوى تو نامد و نگذشت به پيرامن سخن حجت بشنو كه همىبافد * نرم و با قيمت و نيكو چو خز ادكن سخن حكمتى و خوب چنين بايد * سخت و بايسته و در تافته چون آهن در مفاخرت فرموده هرگز نيامد است و نيايد گذشته باز * بر قول من گوا بس پيرار و پار من در من نگر كه منتبسم روشن آينه * يكسر نگار خويش ببين در نگار من غره مشو به عارض عنبر ثياب خويش * وان در نگر به عارض كافور بار من موىام چنين سپيد ز گرد سپاه شد * كامد سپاه دهر سوى كارزار من سوى قوى نهان من از چشم دل ببين * غره مشو به سست و ضعيف آشكار من تيره است زهره پيش ضمير منير من * خوار است تير زى قلم تيرخوار من چو من گره زنم به سخن بر كجا نهد * سقراط دست بر گرهء استوار من