رضا قليخان هدايت

2158

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زير درخت من آى گرت مراد است * كت زبر شاخ مردمى بنشانم كشت خرد را به باغ دين حق اندر * تازه كنم كز سخن چو آب روانم تير مرا جز سخن نباشد پيكان * تير سخن را بنان سزاست كمانم گر عدوى من به مشرق است و به مغرب * آسان من تير خود به دو برسانم در نعت و مدح حضرت امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه دل از افتعال اهل زمانه ملا شدم * ز ايشان به قول و فعل ازيرا جدا شدم گاهى ز درد عشق پى خوب‌چهرگان * گاهى ز حرص مال پس كيميا شدم وقت خزان به ياد رزان شد دلم فراخ * وقت بهار شاد به سبزه و گيا شدم اين آسيا دوان و درو من نشسته پست * ايدون سپيد سار در اين آسيا شدم پنداشتم كه دهر چراگاه من شد است * تا خود ستوروار مر او را چرا شدم از مال شاه و مير چو نوميد شد دلم * زى اهل طيلسان و عمامه و ردا شدم از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كز بيم مور در دهن اژدها شدم فرعون روزگار به من كينه‌جوى گشت * چون من به علم در كف موسى عصا شدم اعداى اولياى خدايم عدو شدند * چون اولياى او را من ز اوليا شدم عيبم همىكنند بدان چم به دوست فخر * فخرم بدانكه شيعهء آل عبا شدم احرار روزگار رضاجوى من شدند * چون برگزيدهء على المرتضى شدم احمد لواى خويش على را سپرده بود * من زير آن بزرگ مبارك لوا شدم در صفت ضعف و پيرى و شكستگى خود و حقيقت ائمه هدى ( ع ) گر مستمند و با دل غمگينم * خيره مكن ملامت چندينم زنهار ظن مبر كه چنين مسكين * اندر فراق زلفك مشكينم يا زانده و غم الفى سيمين * ايدون چنين چو نونى زرينم نسرين زنخ همى چه كنم اكنون * كز عارضين خوشهء نسرينم در مسكنى كه هيچ نفرسايد * فرسوده گشت هيكل مسكينم