رضا قليخان هدايت
2151
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به حكمت كوش تا باشد كه باشى بلبل يزدان * بمانى جاودان اندر بهشت خلد و رضوانش نبينى چند احسان كرد بىطاعت به جاى تو * اگر طاعت كنى بىشك مضاعف گردد احسانش زمين خوان خداى است اى برادر پر ز نعمتها * كه جز مردم نيابد بر ژهمى از نعمت و خوانش نيابد آن خوشى حيوان كه مردم يابد از دنيا * اگرچه زو فزون از ما تواند خورد حيوانش ندارد شادمانش روى خوب و خشت سقلاطون * نبخشد بوى خوش هرگز عبير و عنبر و بانش بيابانست و گر باغست يكسان است سوى او * نه مست و خوش كند اينش نه مستوحش كند آنش پديد آمد سوى دانا كه عالم خوان يزدان است * و حيوان چون طفيلانند و جز تو نيست مهمانش به چشم دل يكى بنگر ببين اين خوان پرنعمت * كه بنهاد است پيش تو درين زنگارى ايوانش ترا افلاك و دوران خواند در ميدان يزدانى * برونت رفت بايد تا نگردد تنگ ميدانش زمين چوگان و گردون است ميدان خلق تو بر وى * مگر گويى يكى گردنده گويى پيش چوگانش يكى زندان تنگ است اينكه باغش ظن برد نادان * ستور است آنكه پندارد كه بستان است زندانش بكش نفس ستورى را به دست حكمت و طاعت * بكش زين ديو دستت را كه بسيار است دستانش