رضا قليخان هدايت
2150
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نباشد جز يكى ميدان نشيب كوه و هامونش * نباشد جز يكى لقمه خراب خاك و عمرانش بغرد همچو اژدرها كه بر عالم بياشوبد * ببارد آتش و دود از ميان كام و دندانش گراييد آب و آتش گشت بر گردون كه پندارى * ز خشم خويش و از رحمت مركب كرد يزدانش بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد * كه چيزى جز كه گريه نيست تركيب تن و جانش مگر تخت سليمان است كز دريا سحرگاهان * نيايد زى كه و هامون مگر با باد جولانش چنين تيره چرايى اى همايون تخت رخشنده * همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش تو مرغان را همى سايه كنى امروز اگر روزى * ترا سايه همىكردند و او را نيز مرغانش فلك را پرده و كه را كلاه و خاك را خيمه * ميانجى كرد يزدانت ميان چرخ و اركانش سخن عنوان نامهء مردم آيد هركه را خواهى * كه برخوانى به چشم و گوش بنگر سوى عنوانش نكوهش مرده را ماند ستايش زندگانى را * چو نادانى بود علت مدان جز علم درمانش بميرد صورت جسمى نماند جز سخن زنده * سخندان را بدين دعوى چو خورشيد است برهانش همى طاوس را بكشى ز بهر پررنگينش * بدارى زنده بلبل را ز بهر حسن الحانش