رضا قليخان هدايت

2142

مجمع الفصحاء ( فارسي )

جهان ژرف بحر است و آبش زمانه * ترا كالبد چون صدف جانت گوهر اگر قيمتى در خواهى كه باشى * به آموختن گوهر جان بپرور بينديش تا چيست مردم كه او را * سوى خويش خواند ايزد دادگستر همه عدل‌ورز و همه مكرمت‌كن * همه مال‌بخش و همه محمدت خر در صفت افلاك و كواكب گويد كه كرد اين گنبد پيروزه‌پيكر * چنين بىروزن و بىبام و بىدر هزاران گوى سيم آكند گردان * كه افكند اندرين ميدان اخضر چه‌اند اين لشكر تازنده هموار * كه‌اند اين هفت سالاران لشكر سوارانى سراندازان و تازان * همه با جوشن سيمين و مغفر مگر لشكرگه غلمان خلدند * سرادقشان زده ديباى اخضر ز بيم چنبر اين لاجوردى * همى بيرون جهم هزمان ز چنبر بشوريدم دل از شوريده گيتى * بگرديدم سر از گرديده چنبر سپهرى بينم و سيارگانى * به صورتهاى گوناگون مصور همه كژدم‌وش و خرچنگ‌كردار * گوزن و شيرچهر و گاوپيكر ز گاو و كژدم و خرچنگ و ماهى * نيايد كار كردن زين نكوتر اگر دانى كه اين كار فلك نيست * فلك‌بانى ترا شد لازم ايدر به هر حالى كه بينى از بد و نيك * نهفته حكمتى دان زيرش اندر نه هرچ آن تو ندانى آن نه علم است * كه داند حكمت يزدان سراسر چه پندارى فلك خود بوده گشته است * نباشد هيچ بت بىصنع بتگر اگر چيز از مراد خويش بودى * نگشتى خاربن جز سرو و عرعر كه باشد كاين همه برهان ببيند * نگويد از يقين اللّه اكبر به سال سيصد و پنجاه و هفتم * به ذوالقعده مرا بنهاد مادر برآمد ساليان چند كم يار * نبود اندر جهان جز خواب و جز خور نه زشتى باز دانستم ز خوبى * نه خرما باز دانستم ز اخگر