رضا قليخان هدايت
2143
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بزد صبح خرد تيغ از شب جهل * دلم بفروخت چون از مهر خاور سر اندر جستن دانش نهادم * نكردم روزگار خويش بىبر نماند از هيچگون دانش كه من زان * نكردم استفادت بيش و كمتر ز بس چون و چرا كاندر دلم خاست * رسيد از خيرگى جانم به غرغر شفاى جان نديدم هيچ دانش * مگر از دعوت آل پيمبر بر ايشان باز بستم خويشتن را * شدم مسعود و بر شيطان مظفر مرا توحيد و ايمان است و اقرار * بدين پيغمبر مختار و حيدر يقين گشتم به آيات و به معقول * كه باشد مبعث و ميزان و محشر در نصيحت و موعظه فرمايد اى زده تكيه بر بلند سرير * بر سرت خز و زير پاى حرير ملك را استوار كردستى * به وزيرى دبير و با تدبير خلل از ملك چون شود زايل * جز براى وزير و تيغ امير پادشا را دبير چيست زبان * كه سخنهاش را كند تحرير نيست بر عقل مير هيچ دليل * راهبرتر ز نامهاى دبير مهتر خويش را حقير كند * سوى دانا دبير با تقصير سخن با خطر تواند كند * خطرى مرد را جدا ز حقير جان تو پادشاه اين تن تست * خاطر تو دبير و عقل وزير خاطر و دست تو دبيرانند * اينت كارى بزرگوار و هژبر سرت چون قير بود و قد چون تير * با تو اكنون نه قير ماند و نه تير به كمان چرخ تير تو بفروخت * قير تو دهر عرض كرد به شير شاد بودى به بانگ زير و كنون * زار و نالان شدى ز درد چو زير با سر همچو شير نيز مخوان * غزل زلفك سياه چو قير اين جهان را فريب بسيار است * بفروشد به نرخ سوسن سير حيلتش را شناخت نتواند * جز كسى تيزهوش روشنوير