رضا قليخان هدايت
2141
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سيمشان بود مه كه هرگز نجويد * مگر خير بىشر و يا نفع بىضر سه مهمان به يكخانه در باز كرده * بر اندازهء خويش هريك يكى در همى هريكى گويد آن ديگران را * كز اين در درآييد اين راه بهتر اگر زين سه آنكو شريفست و و الا * مر آن ديگران را سر آرد به چنبر خداوند آن خانه آزاد گردد * هم امروز اينجا و هم روز محشر و گر اين يكى را فريبند آن دو * خداوند خانه بماند در آذر بد و نيك امروز چون نيست يكسان * چنان دان كه فردا نباشند همبر شناسى تو خان كهين و مهين را * به خان تو هست اين سه تن نيك بنگر كبوتر ترا بر سر است ايستاده * كه از زير پرش نيارى برون سر نگر كان چه تخم است امروز كارى * همان بايدت خورد فردا ازين بر درختى شكفته است مردم كه بارش * گهى نيش و زهر است و گه نوش و شكر يكى برگ او سپرم و شاخ بسد * يكى برگ او كژدم و شاخ نشتر خوى نيك سپرم خوى بد چو كژدم * تو بردار از آن نوش و زين نيش بگذر دو مرد است مردم توانا و دانا * جز اين هركه بينى به مردمش مشمر تواناست بر دانش خويش دانا * نه دانا است آنكو تواناست بر زر هزاران توان يافت خنجر به دانش * يكى علم نتوان گرفتن به خنجر توانا دوگونه است هرچند بينى * يكى زو جوانست و ديگر توانگر جوان را جوانى فلك باز ندهد * ستاند توان از توانگر ستمگر به چيزى دگر نيست داننده دانا * ستمكار زى او يكى آن دو داور كسى چون ستاند ز ياقوت قوت * چگونه ربايد كسى بوى عنبر به دانش توانى رسيد اى برادر * ازين گوى اغبر به خورشيد ازهر به دانش گراى اى برادر كه دانش * تو را برگذارد ازين چرخ اخضر جهان خار خشكست و دانش چو خرما * تو از خار بگريز و از بار مىخور جهان آينه است و در او هرچه بينى * خياليست ناپايدار و مزور جوانيش پيرى شمر زنده مرده * شرابش شرار و منور مغير