رضا قليخان هدايت

2118

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا نگاه مىكنم از هرچه آفريد خداى * مرا سه چيز خوش آمد درين بهشت‌سراى يكى سماع و دويم باده و سيم شاهد * كه اختيار همين هر سه كرد عالىراى نه همچو زمزمهء مطربست شوق‌انگيز * اگرچه سحر كند عندليب زهره سراى نه همچو آب رزان مونس است و غم‌پرداز * اگرچه آب روان نيز هست جان‌افزاى نه چون زمرد خط است بر عذار چو سيم * اگرچه سبزه بود دل‌فريب و طبع‌آساى چو زلف يار نباشد بهار عنبر بوى * چو روى دوست نباشد فلك جهان‌آراى كه را تفرج باغ است و بوستان رغبت * كه من ز دوست ندارم به خويشتن پرواى برو چو ناى مپيماى باد بر سر خاك * به پاى چنگ به پيمانه باده مىپيماى و له ايضا كه راست در همه عالم مسلم اين دعوى * كه مرد عشق نه دين برگرفت و نه دنيى نهاده زير قدم نفس ناتمام و بكرد * ز كفر و دين و بد و نيك و خير و شر تبرى ز هيچ طايفه اين عهد باز نتوان يافت * نكرده هستى خود بر مراد دوست فدى ميان عشق و هوس عقلشان چه فرق نهد * جماعتى كه ندانند اسفل از اعلى روندگان ره كعبه را ز غايت شوق * سموم باديه خوش‌تر ز سايهء طوبى بزهد و تقوى هرگز نبوده‌ام خورسند * به درس مدرسه هرگز نخورده‌ام اجرى چه كار با من شوريده هوشمندان را * كه مىكنند به نقصان عقل من فتوى رقيبم از مى و معشوقه مىدهد توبه * سپاس دارم و منت چنان كنم آرى وليك هم دو گمانم هنوز نه يكروى * به قول خويش ندانم وفا كنم يا نى جواب قصه همين بود و بس‌كه بشنيدند * بلى دگر نتوان كرد فطرت اولى