رضا قليخان هدايت
2096
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فزون شمرد يك انگشت خواجه زان صد مرد * گرفت زين قبل انگشت خواجه را به كنار به چشم خصم تو عزم تو آتشين دريا است * به گرد حزم تو عزم تو آهنين ديوار فى المدح اى به خط و بوس عنبر تر و شكر * اى به لب و زلف شكر تر و عنبر غمزهء جادوت كرده مار فسايى * تا به خط آورد مار زلف ترا سر عبهر و بادام چشمت اشك و رخ من * چون گل بادام كرد و افسر عبهر سى و دوتا اختر تو از بر ياقوت * ريخت بسى بر دو كهرباى من اختر و له شاهانه گشت كسوت صحرا و كوهسار * با جامهء ملمع رومى شد آشكار سيماب بود برف كه چون رفت ازو بماند * شنگرف رومى و زر صافى به لالهزار كس را گمان نبود كه از گوهر بلور * پيروزهء خوش آيد و ياقوت آبدار از مرغزار شير نر آهنگ غار كرد * كز كوه ديد لاله چو اعلام شهريار چون خسرو سپهر كند راى اوج خويش * لا بد بدل شود همه احوال روزگار حوران باغ باز كنند از نشاط او * لبها و چشمهاى پر از خنده و خمار بلبل به گوش دوست رساند پيام دوست * گلبن به چشم يار نمايد خيال يار و له ايضا اى مهترى كه از خرد و اعتقاد تست * بر فرق دانش افسر و در دست دين سوار اسب و ستام و جامه ز بهر تو بردهاند * در آخور و خزانه و تخت اندر انتظار اكنون ز عزم خدمتت اين هر سه يافتند * اصل از چهار فرع بلند بزرگوار اسب از هلال نعل و ستام از شرف دوال * كسوت ز بخت و دولت و تاييد پود و تار