رضا قليخان هدايت

2070

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بىرقيبى آفتاب اندر فلك تنها رود * آفتاب ديگر است او كاشكى تنهاستى افسر شاهان ملك سنجر شه سلجوقيان * آن گهربخشى كه گويى دست او درياستى گر به نام بخت منشورى فرستادى خداى * بر سر منشور او نام فلك طغراستى پيكرپيل است اسبش را و ليكن روز جنگ * پيل بگريزد ازو گر در صف هيجاستى چون عرق گيرد تو گويى سيل در واديستى * چون سبق جويد تو گويى باد در صحراستى چون نشيند شاه بر پشتش تو گويى بر نهنگ * چيره شد شيرى كه اندر چنگ او درياستى گر به رجعت بازگردندى ملوك باستان * كمترين بندگانت بهمن و داراستى و له ايضا قلمش گرچه ضرير است نبيند بد و نيك * نيست چشم قلمش را ز ضريرى ضررى هركه در ضعف تن و قوت فعلش نگرد * عالمى بيند گرد آمده در مختصرى طرفه ابريست كه از لجهء دريا همه روز * بر سمن برگ همىبارد مشكين مطرى من به دريا كف او را ز چه تشبيه كنم * كه بود دريا در پيش كف او شمرى ديده ديدار ترا فضل نهد بر خورشيد * وانكه گويد نه چنين است بود خيره‌سرى زان كه از ديدن خورشيد بصر رنجه شود * نشود رنجه ز ديدار تو هرگز بصرى رمضان شد چو غريبان ز بر ما به سفر * اينت فرخ شدن و اينت مبارك سفرى شدنش بود بهنگام كه از آمدنش * خشك شد هر دهنى تافته شد هر جگرى توبهء ما چو يكى شاخ برافراشته بود * خورد بشكست چو شوال بر او زد تبرى