رضا قليخان هدايت

2071

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بينم اندر دل احرار دگرگون طربى * بينم اندر دل عشاق دگرگون بطرى به شب و روز كنون باده كشد مالامال * آنكه در شام و سحر آب كشيدى قدرى بدل آب كنون باده‌ستان از ساقى * بدل طبل كنون چنگ شنو هر سحرى ساقيان چون قمرانند و چو زهره است شراب * بستان زهرهء زهرا ز كف هر قمرى و له ايضا ترك من دارد شكفته گلستان بر مشترى * مشترى بر سرو و سرو اندر قباى ششترى بر سمن يك حلقهء انگشترى دارد ز لعل * وز شبه بر ارغوان صد حلقهء انگشترى دست موسى گشت گويى عارض رخشان او * زلف او ثعبان موسى چشم او چون سامرى گر به كار سامرى و كار چشمش بنگرند * چشم او قادرتر است از سامرى در ساحرى بر دل مسكين من پرواز مشكين زلف او * هست چون پرواز شاهين بر سر كبك درى كبك كز شاهين برى گردد نماند در بلا * در بلا ماند دلم كز زلف او ماند برى گر كمند عنبرين اندازد اندر آسمان * آفتاب و ماه گيرد در كمند عنبرى در جواب قصيدهء عنصرى عليه‌الرحمه گفته دل برى اى زلف جانان و ستم بر جان كنى * از چه معنى خويشتن زنجير نوشروان كنى گر نه‌اى چون پور آذر بر نگار آذرى * پس چرا آذر همى بر خويشتن ريحان كنى ور نه‌اى چون معجز موسى چرا در دست او * خويشتن را بهر جادويى همى دستان كنى مشك من كافور گردد پشت من چنبر شود * چون تو چنبروار بر كافور مشك‌افشان كنى گه گره‌گيرى و بر طرف قمر بازى كنى * گه كمربندى و بر برگ سمن جولان كنى گاه گردانى دلم چون گوى در ميدان عشق * چون دل من گوى كردى خويشتن چوگان كنى و له ايضا اى زلف دلبر من پربند و پرشكنى * گاهى چو وعدهء او گاهى چو پشت منى گه دام سرخ ملى گه بند تازه‌گلى * گه درع معصفرى گه طوق نسترنى