رضا قليخان هدايت

2055

مجمع الفصحاء ( فارسي )

خداى داد ز شش چيز مر ترا شش چيز * كه عمر مرد به هر شش بماند آبادان كف از شراب و لب از خنده و بر از معشوق * دل از نشاط و تن از ناز و خانه از مهمان و له ايضا عليه الرحمة تراست پروين زير دو دانهء ياقوت * مراست ديدهء ياقوت‌بار بر پروين تراست بستر و بالين هميشه پرگل و ماه * مراست پرتف و نم بىتو بستر و بالين بزرگوار وزيرى كه هست بهرهء او * ز هفت كوكب سيار هفت چيز گزين ز زهره بزم و ز بهرام قوت اندر رزم * ز تير در همه علمى ضمير روشن‌بين ز ماه سير شبانروزى و ز كيوان خشم * ز مهر طلعت و از اورمزد راى رزين چو كلك و مقرعه در صدر و زين به كف گيرد * دليروار دو صنعت كند بدان و بدين بنوك كلك جهانى ببخشد اندر صدر * بشيب مقرعه ملكى بگيرد اندر زين سرشت او به صفت چون سرشت ما نبود * كه او ز ماء معين است و ما ز ماء مهين و له ايضا شد به تاثير سپهر سركش نامهربان * وصل يار مهربان چون فصل باد مهرگان او همىدارد هوا را سرد بىديدار اين * من همىدارم نفس را سرد بىديدار اين او همىريزد بعمدا بر زمرد كهربا * من همىسازم بعمدا بر شقايق زعفران او همى پژمرده گردد بىبهار دلگشا * من همى افسرده گردم بىنگار دل‌ستان آن نگارى كز وصال و هجر او پيدا شود * در خزان من بهار و در بهار من خزان عارضش در زير خط دندانش اندر زير لب * چشمش اندر زير مژگان و دلش در بر نهان سوسن اندر سنبل است و لؤلؤ اندر لاله برگ * نرگس اندر سوزنست و آهن اندر پرنيان