رضا قليخان هدايت
2056
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له بت من است نگارى كه قامت و دل اوست * ز راستى و ز ناراستى چو تير و كمان اگر ميان كمان آشكاره باشد تير * نهاده است كمان در ميان تير نهان اگرنه چشم من و چشم يار كردستند * ز بهر دوستى و مهر بيعت و پيمان چرا فرستاد آن آب خويشتن سوى اين * چرا فرستاد اين خواب خويشتن سوى آن اگرنه زلفش چوگان شد و زنخدان گوى * دلم چو گوى چرا كرد و پشت چون چوگان در صفت خامهء وزير سلطان گويد يكى جادوست صورتگر وكيل گنبد گردون * كه اندر جادويى دارد نهفته گوهر مخزون هنر را صنع او برهان خرد را حكم او حجت * قضا را نفس او عنصر قدر را جسم او قانون گزيده طلعتى دارد به خوبى چون رخ ليلى * خميده قامتى دارد بزارى چون قد مجنون يكى تير است پيكانش به سيم خام در مضمر * يكى مرغ است منقارش به مشك ناب در معجون خردپرور يكى شاخ است با جود و هنر همبر * سخنگستر يكى گنگست با فتح و ظفر مقرون و له ايضا اى ماه لالهروى من اى سرو سيمتن * از دل ترا فلك كنم از جان ترا چمن زيراكه دل سزد فلك ماه لالهروى * زيراكه جان سزد چمن سرو سيمتن زلف تو تودهتوده مشك است بر قمر * جعد تو حلقهحلقه سبزه است بر سمن زان تودهتوده هست به شهر اندرون بلا * زين حلقهحلقه هست به دهر اندرون فتن دل بر دلم نه اى صنم ششترى قباى * لب بر لبم نه اى پسر مشترى ذقن