رضا قليخان هدايت

2043

مجمع الفصحاء ( فارسي )

باغى است در گشاده در باغ بىعدد * بر هر درى شكفته و عالى يك شجر زان باغ چون بهار نمايد به ماه دى * بزم ظهير دولت سلطان دادگر و له ايضا دهان يارم مانند نقطهء وهمى است * كشيده گرد وى از غاليه يكى پرگار اگر ستاره به پرگار در بود شب و روز * بنقطه در ز چه معنى ستاره دارد بار صفات نرگس بيمار و زلف رنجورش * شد است طرفه وزان طرفه‌تر نديدم كار كه مستمند منم هست زلف او رنجور * كه دردمند منم هست چشم او بيمار از آن سپس كه بالماس بست نرگس خويش * به كهربا بر جزع من است لؤلؤبار ز جزع من سر الماس او كشد لولو * كه سفته گردد ز الماس لؤلؤء شهوار چون من بگرمى عشقش برآورم نفسى * ز سردى نفس من نهان كند رخسار يقين شد است كه رخسار او چو گلزار است * گمان برد كه ز سرما تبه شود گلزار گرش بيابم بيزارم از خداى و رسول * اگر شود ز كف پاى او لبم بيزار و له ايضا ترك نزايد چنو به كاشغر اندر * سرو نبالد چنو به غاتفر اندر خوب‌تر از عارضش نديد و نبيند * هيچ‌كسى پرنيان به شوشتر اندر هست دو زلفش هميشه پرشكن و بند * بند و شكن در شده بيكدگر اندر عمدا گويى كسى ز عنبر سارا * سلسله بسته است گرد معصفر اندر از دل بىرحمتش نهاد خداوند * غايت سختى به آهن و حجر اندر گر بشناسد كه آب دارم و آتش * از غم عشقش به ديده و جگر اندر ز آتش و آهم بترسد و نگذارد * تا دهمش بوس و گيرمش به بر اندر