رضا قليخان هدايت
2040
مجمع الفصحاء ( فارسي )
خستهء آنم كه از گل توده دارد بر سمن * بستهء آنم كه از شب حلقه دارد بر قمر از شرر هرگز جدا آتش نخيزد پس چرا * بر رخ او آتش است و چشم من بارد شرر سوى من بنگر چو خواهى عاشقى سيمين سرشك * سوى او بنگر چو خواهى دلبرى زرين كمر تا ببينى زر او در دلبرى بر روى سيم * تا ببينى سيم من در عاشقى بر روى زر زلف مشكينش ز بىشرمى و بىآبى كه هست * هر زمان بر عارضش پيدا كند لعبى دگر گه ز سنبل خوشهاى سازد به پيش نسترن * گه ز عنبر چنبرى سازد به گرد معصفر گه ز بىشرمى زند بر سوسن آزاد پاى * گه ز بىآبى نهد بر لالهء سيراب سر كه ز مشك و غاليه بر سيم سازد ساحرى * همچو كلك تاج ملك شهريار دادگر در مدح تاج الملك ، وزير سلطان ملكشاه اى پرنگار گشته ز تو دور روزگار * وز دور آسمان تن تو گشته پرنگار گر نيستى صدف ز چه معنى بود همى * جاى تو بحر و در دهنت در شاهوار مشكين ترا نقاب و پرندين ترا سلب * سيمين ترا بساط و اديمين ترا حصار سيم كشيده در تن تو گشته ناپديد * مشك سرشته بر سر تو گشته آشكار صراف دانشى تو و صرف تو بىقياس * نقاش دولتى تو و نقش تو بىشمار مرغى و نامه از تو بپرد همى چو مرغ * مارى و صفحه از تو بپيچد همى چو مار ملك از تو خرم است اگرچه تويى دژم * گنج از تو فربه است اگرچه تويى نزار